مسافرانی خسته, با کوله باری شاید پر از معنویت و دلهایی شاید شاد از زیارت خانه معبود ...
صدای زنگ کاروان هر دم از هر گوشه صحرا به گوش می رسید؛ خیال های راحت و آسوده ی سواره ها و پیاده ها و نگاه های منتظر به مقصدِ مسافران... و ندایی آسمانی که با مردی آسمانی, چنین می گفت:
ای رسول خدا !... اینجا جای اتمام حجّت است. کاروانیان را به سوی خود بخوان و برایشان بگو آنچه را که معبودت خواسته است...
بادسواران تیز پا به دنبال آنها که پیش اند و منتظران چشم به راه برای آنها که هنوز نرسیده اند... .
همه آمدند.
کوهی از بار شتر ها فراهم ... و دو مرد بر فراز آن.
دستِ ولی در دست نبی ... چشمانی حیرت زده, پیشانی های عرق زده و گوش هایی آمده برای شنیدن دلیل گرد آمدنشان. همه در انتظار و بالاخره...
بانگی دلنشین و پر صلابت: من کنت و مولاه فهذا علی مولاه.
نعمت تمام و دین کامل شد ...
... همهمه ای برپا شد. عده ای مصلحت اندیش و واقع نگر، مسرور از این واقعه و عده ای نیز ساده لوحانه و دست و پا زنان سعی در فرار از واقعیت داشتند.
همین بود که در عین ساده انگاری ، "مولا" را به "دوست" معنا کردند.
...و خوشا آنان که مولایشان علی است